پروانه ی در قفس 1
4 ساعت پیش · · خواندن 5 دقیقه صدای پاشنههای کفشش روی سنگفرش حیاط، مثل تیکتاک ساعت شماطهداری بود که داشت آخرین ثانیههای عمرش را میشمرد. شهرزاد نفسش را حبس کرده بود. تارا را توی کالسکه سبک چیده بود و رویش را با شال ابریشمی پوشانده بود که مادرش برایش دوخته بود. فقط یک کیف کوچک دستی برمیداشت؛ بقیه چیزها برای سامان بود، برای خاطرهای که نمیخواست با خودش ببرد.
چشمش به درخت سیب وسط حیاط افتاد. سیبهای سرخش زیر نور مهتاب میدرخشیدند، مثل قلبهای کوچکی که به دار آویخته شده بودند. سامان آن درخت را برایش کاشته بود، روزی که تارا به دنیا آمد. گفته بود: «برای دخترم، تا وقتی بزرگ شد، هر سال از این سیبها بخورد.» اما شهرزاد میدانست که آن سیبها طعمی جز زهر ندارند. مثل تمام هدیههای سامان.
دستش را روی پیشانیاش کشید. هنوز جای انگشتهای او را روی گونهاش حس میکرد، همان شب که برای بار آخر گفت میخواهد برود. سامان خندیده بود. خندهای که پیچید توی گوشههای تاریک خانه و تبدیل به فریاد شد: «برو؟ با دخترم؟ شهرزاد، تو حتی نمیتونی از این حیاط بری بیرون، چه برسه به خارج از کشور. من تارا رو بهت نمیدم. تو مال منی، هر دو مال منین.»
اما حالا اینجا بود. در پشتی باغ را باز کرد و ماشین کرایهای را دید که رانندهاش پشت فرمان سیگار میکشید. یک لحظه تردید کرد. نه، این تردید نبود؛ این آخرین نگاه به زندانی بود که هفت سال در آن خفه شده بود.
راننده کمک کرد کالسکه را بگذارد توی ماشین. شهرزاد نشست عقب و تارا را بغل کرد. بوی شیرخوارگی دخترش، تنها چیزی بود که به او جان میداد.
ماشین روشن شد. دقیقاً همان لحظه، چراغهای حیاط روشن شدند. مثل چشمهای غول بیداری که از خواب پریده بود.
صدای جیغ ترمز ماشین سامان، پشت دروازه باغ پیچید. از آینه بغلی دید که سامان با کت خواب حریر، پابرهنه، از ماشین پیاده شد و مشتش را به دروازه کوبید. صدایش مثل گرگی بود که طعمهاش را از دست داده: «شهرزاد! اگه بری، میمیری! تو رو میکشم! تارا رو برمیگردونم!»
شهرزاد بغضش را قورت داد. تارا توی بغلش جنب خورد و ناله کرد. شهرزاد صورت دخترش را بوسید و زیر لب گفت: «نترس عزیزم، مامان تورو به هیچکی نمیده. حتی به خودم.»
به راننده گفت: «برو، لطفاً هر چه سریعتر.»
ماشین دور شد و فریادهای سامان کمکم در همهمه شب گم شد. شهرزاد تا رسیدن به فرودگاه، یک کلمه حرف نزد. فقط به پنجره خیره بود و فکر میکرد که چطور میشود از پوست خودش فرار کرد، چطور میشود چهرهای را که سامان هر شب میبوسید و میگفت «مال منی»، برای همیشه نابود کند.
---
سه هفته بعد، کلینیک زیبایی در استانبول
من از زیر بانداژها، تارا را دیدم. پرستار داشت او را توی کالسکه تکان میداد تا گریهاش بگیرد. اما تارا ساکت بود، فقط با چشمان درشتش به مادری نگاه میکرد که دیگر شبیه مادرش نبود.
دکتر گفت: «خانم نیلوفر، عمل عالی بود. اما باید بهتون بگم، عوارض جانبی هم داره. احتمال فراموشی موقت یا دائمی در برخی خاطرات وجود داره.»
من سرم را تکان دادم. با همان دستان لرزان، کاغذها را امضا کردم. از آن لحظه، شهرزاد مرده بود. من نیلوفر بودم، زنی با چهرهای جدید، با هویتی تازه، با یک بغض کهنه.
وقتی برای اولین بار صورتم را در آینه دیدم، گریه نکردم. فقط به خطوط جدید صورتم خیره شدم؛ گونههایی کشیدهتر، چشمانی ریزتر، لبهایی که دیگر لبهای همسر سامان نبود. اما یک چیز را فراموش کردم. دقیقاً نمیدانستم چه چیزی را از دست دادم. اسم خیابانی را که تویش بزرگ شده بودم، یادم رفت. رنگ پرده اتاق خوابم را. طعم اولین بوسهام را. اما تارا را نه. تارا مثل خونی بود که در رگهایم جاری بود. نمیشد فراموشش کرد.
ماه بعد، با مدرک جدید و چهره جدید، به ایران برگشتم. نه به عنوان شهرزاد، بلکه به عنوان نیلوفر؛ پرستار بچه، خدمتکار خانه سامان.
آگهی را خودش چاپ کرده بود: «به خدمتکاری مسلط به امور کودک، با سابقه و دارای سلامت روان، نیازمندیم.»
همان روز اول، وقتی زنگ خانه را زدم، خودش در را باز کرد. سامان همان بود. همان چشمهای عقابی، همان لبخندی که پشتش خنجر بود. من را از بالا تا پایین نگاه کرد و گفت: «شما نیلوفر خانمید؟ خیلی جوانین. تجربه دارین؟»
گفتم: «بله آقا. بچهها رو دوست دارم.»
دستم را داد تا دست بدهد. تماس انگشتهایش، خاطره را به گلویم پرت کرد. اما هیچی یادم نیامد. فقط یک حس مبهم، مثل سوزش دور دستبندی که دیگر روی مچ نبود.
تارا را همان لحظه دیدم که از پشت ستون آمد. دخترک دوید طرفم و دستم را گرفت. سامان خندید: «چه جالب! تارا با غریبهها اینطور راحت نیست. شما حتماً برایش آشنا به نظر میرسیدین.»
نیلوفر خم شد و تارا را بغل کرد. در همان ثانیه، طعم سیب روی زبانش پیچید. یک سیب سرخ، زیر مهتاب، روی درختی که برای تولد دخترش کاشته شده بود. اما نمیدانست آن طعم چیست. فقط اشکهایش را پنهان کرد پشت لبخندی که به سامان تقدیم کرد و گفت: «بله آقا، من عاشق بچهها هستم. مخصوصاً این دختر کوچولو.»
و در دلش، جایی که خاطرات گمشده لانه کرده بودند، صدایی نجوا کرد: «تارا، من مامانتم. حتی اگه خودمم یادم نره، تو یادته؟»
اما نیلوفر فقط تارا را توی بغلش محکمتر گرفت و به اتاقی که سامان نشانش میداد، رفت؛ اتاقی کوچک در کنار اتاق تارا. همانجایی که شهرزاد سالها پیش، هر شب از پنجرهاش به درخت سیب نگاه میکرد و آرزو میکرد روزی فرار کند.
حالا فرار کرده بود، اما به خانه برگشته بود؛ با چهرهای دیگر، با نامی دیگر، با دلی که فقط تارا را به خاطر داشت.