پروانه در قفس 2

Pary.◉⁠‿⁠◉ Pary.◉⁠‿⁠◉ 4 ساعت پیش · Pary.◉⁠‿⁠◉ ·

سه سال.

سه سال از اون روزی میگذشت که توی کلینیک استانبول، صورتم رو بستم به دستهای جراح و وقتی بیدار شدم، دیگر نمیدونستم شهرزاد کیه. فقط یه اسم توی ذهنم نقش بسته بود: نیلوفر. و یه صورت کوچک که هیچوقت از یادم نمیرفت: تارا.

کیف پولم رو که باز کردم، فقط چند اسکناس لیر ترکیه توش مونده بود. هتل کوچیک کنار فرودگاه دیگه اجازه تمدید اتاق رو بهم نمیداد. روی تخت نشسته بودم و به عکس تارا نگاه میکردم؛ عکسی که از روی شناسنامه کپی گرفته بودم. نمیدونستم چطور شد که این دختر مال منه، ولی میدونستم که جونم به لبخندش بند است.

با خودم گفتم: «نیلوفر، باید برگردی تهران. اونجا تنها جاییه که میتونی کار پیدا کنی.»

نمیدونستم تهران برای من چی بود. فقط یه حس آشنا، مثل بوی بارون روی خاک خشک، توی وجودم پیچید. بلیط خریدم، با آخرین پولم. تارا رو بغل کردم، کیف دستی رو برداشتم و برگشتم به شهری که ازش هیچ خاطرهای نداشتم، اما تمام وجودم ازش پر بود.

---

سه سال بعد، تهران، خیابان فرشته

سرم رو پایین انداخته بودم و توی پوسترهای کاغذی روی دیوار کوچه دنبال آگهی کار میگشتم. سه سال بود که با تارا توی یه خونه اجارهای کوچک زندگی میکردیم. کار میکردم، خیاطی، نظافت، هر چی پیدا میشد. اما این ماه، اجاره خونه رو هم نتونستم بدم. صاحبخونه گفت: «نیلوفر خانم، یا پول رو میدی یا باید بری.»

دستم روی یه کاغذ زرد که با چسب نواری چسبیده بود به دیوار، ایستاد. نوشته بود با خطی درشت و مشکی:

«خدمتکار خانگی با سابقه، مسلط به امور کودک، ساکن در منزل، حقوق عالی. تماس: ۰۹۱۲...»

دلم یهریز زد. نمیدونستم چرا، ولی انگار این آگهی رو قبلاً دیده بودم. با موبایل عمومی توی کوچه، شماره رو گرفتم. یه مرد جواب داد. صداش عمیق و سرد بود، اما یه نت آشنا توش بود که نمیتونستم تشخیص بدم.

گفتم: «بله، برای کار خدمتکاری تماس گرفتم.»

گفت: «باشه، بیا خونه. نشانی رو برات میفرستم.»

وقتی رسیدم جلوی در خونه، نفسم بند اومد. یه عمارت بزرگ با حیاطی پر از درخت. توی دلم گفتم: «چقدر اینجا آشناست... انگار خوابش رو دیدم.»

زنگ زدم. در رو یه مرد باز کرد. قد بلند، شانههای پهن، چشمهای قهوهای تیز. منو برانداز کرد و گفت: «شما نیلوفر خانمید؟»

گفتم: «بله آقا.»

لبخندی زد که تهش یه چیزی پنهان بود، چیزی که من نتونستم بخونم. گفت: «من سامانم. بیا تو.»

از کنارش رد شدم. بوی عطرش، بوی سیگار و چرم، توی خاطرم پیچید اما هیچچیز یادم نیومد. فقط یه فشار خفیف روی سینهام، مثل وقتی که میخوای یه کلمه رو به خاطر بیاری ولی نمیشه.

توی حیاط، یه دختر کوچولو داشت زیر درخت سیب بازی میکرد. موهاش طلایی بود، درست مثل من... نه، نمیدونم چرا گفتم مثل من. صورتی کشیده، چشمایی که شبیه چشمای هیچکی نبود، مال خودش بود. وقتی من رو دید، دوید طرفم و دستش رو گرفت. گفت: «شما مامان جدید منین؟»

سامان خندید: «تارا، خواهش میکنم، با غریبهها اینطور حرف نزن.»

ولی تارا رها نکرد. من رو به سمت درخت سیب کشید و گفت: «بیا، بهت سیب نشون بدم. بابا میگه این درخت مال مامانم بود، ولی مامانم رفت پیش فرشتهها.»

اشک توی چشمهام حلقه زد. چرا؟ نمیدونستم. فقط دست تارا رو محکم گرفتم و گفتم: «حتماً مامانت خیلی دوستت داشته.»

سامان منو صدا کرد توی پذیرایی. نشستم و قرارداد رو خوند. حقوق، ساعت کار، اتاقم کنار اتاق تارا. همهچیز عالی بود. اما وقتی خواستم قلم رو بذارم زیر کاغذ، یه لحظه دستم لرزید.

سامان گفت: «چیزی هست؟»

گفتم: «نه... فقط حس میکنم این خونه رو قبلاً دیدم.»

سامان یه نگاه بهم انداخت، نگاهی که نمیتونستم رمزگشاییش کنم. گفت: «شاید توی خواب. خیلیها میگن این خونه رو خواب میبینن.»

اون شب، توی اتاق جدیدم، تارا رو خوابوندم. کنار تختش نشستم و لالاییای رو خوندم که نمیدونستم کجا یاد گرفتم. تارا چشماش رو بست و گفت: «نیلوفر خاله، آهنگت مثل صدای مامانمه.»

دستم رو روی موهاش کشیدم و گفتم: «مگه صدای مامانت رو یادته؟»

گفت: «نه، ولی دلم میگه همینطور بوده.»

اشکام سرازیر شد. از پنجره، درخت سیب رو میدیدم که زیر مهتاب میدرخشید. یه لحظه، یه جرقه توی مغزم زد. یه صحنه: من زیر همون درخت ایستادم، با یه لباس سفید، شکم بزرگی داشتم، و سامان دستش رو روی شکمم گذاشت و گفت: «برای دخترم.»

چشمام رو بستم. وقتی باز کردم، هیچی یادم نبود. فقط تارا رو توی بغلم گرفتم و گفتم: «نترس عزیزم، هر چی باشه، من پیشتم.»

نمیدونستم که اون شب، سامان توی اتاقش، جلوی آینه ایستاده بود و به عکس قدیمیاش نگاه میکرد؛ عکسی که توش شهرزاد رو بغل کرده بود. زیر لب گفت: «نیلوفر؟ نه... نمیشه. ولی چشمات، چشمات شبیه خودشه.»

سیگارش رو خاموش کرد و به درخت سیب خیره شد. زیر لب زمزمه کرد: «شهرزاد، اگه زندهای، بدون که تارا رو به هیچکی نمیدم. حتی به یه زن که شبیه توست.»

و من، نیلوفر، توی اتاق کناری، تارا رو توی خواب میبوسیدم و نمیدونستم که دارم توی لانه شیری قدم میذارم که روزی مال خودم بود.

پروانه ی در قفس 1

Pary.◉⁠‿⁠◉ Pary.◉⁠‿⁠◉ 4 ساعت پیش · Pary.◉⁠‿⁠◉ ·

صدای پاشنههای کفشش روی سنگفرش حیاط، مثل تیکتاک ساعت شماطهداری بود که داشت آخرین ثانیههای عمرش را میشمرد. شهرزاد نفسش را حبس کرده بود. تارا را توی کالسکه سبک چیده بود و رویش را با شال ابریشمی پوشانده بود که مادرش برایش دوخته بود. فقط یک کیف کوچک دستی برمیداشت؛ بقیه چیزها برای سامان بود، برای خاطرهای که نمیخواست با خودش ببرد.

چشمش به درخت سیب وسط حیاط افتاد. سیبهای سرخش زیر نور مهتاب میدرخشیدند، مثل قلبهای کوچکی که به دار آویخته شده بودند. سامان آن درخت را برایش کاشته بود، روزی که تارا به دنیا آمد. گفته بود: «برای دخترم، تا وقتی بزرگ شد، هر سال از این سیبها بخورد.» اما شهرزاد میدانست که آن سیبها طعمی جز زهر ندارند. مثل تمام هدیههای سامان.

دستش را روی پیشانیاش کشید. هنوز جای انگشتهای او را روی گونهاش حس میکرد، همان شب که برای بار آخر گفت میخواهد برود. سامان خندیده بود. خندهای که پیچید توی گوشههای تاریک خانه و تبدیل به فریاد شد: «برو؟ با دخترم؟ شهرزاد، تو حتی نمیتونی از این حیاط بری بیرون، چه برسه به خارج از کشور. من تارا رو بهت نمیدم. تو مال منی، هر دو مال منین.»

اما حالا اینجا بود. در پشتی باغ را باز کرد و ماشین کرایهای را دید که رانندهاش پشت فرمان سیگار میکشید. یک لحظه تردید کرد. نه، این تردید نبود؛ این آخرین نگاه به زندانی بود که هفت سال در آن خفه شده بود.

راننده کمک کرد کالسکه را بگذارد توی ماشین. شهرزاد نشست عقب و تارا را بغل کرد. بوی شیرخوارگی دخترش، تنها چیزی بود که به او جان میداد.

ماشین روشن شد. دقیقاً همان لحظه، چراغهای حیاط روشن شدند. مثل چشمهای غول بیداری که از خواب پریده بود.

صدای جیغ ترمز ماشین سامان، پشت دروازه باغ پیچید. از آینه بغلی دید که سامان با کت خواب حریر، پابرهنه، از ماشین پیاده شد و مشتش را به دروازه کوبید. صدایش مثل گرگی بود که طعمهاش را از دست داده: «شهرزاد! اگه بری، میمیری! تو رو میکشم! تارا رو برمیگردونم!»

شهرزاد بغضش را قورت داد. تارا توی بغلش جنب خورد و ناله کرد. شهرزاد صورت دخترش را بوسید و زیر لب گفت: «نترس عزیزم، مامان تورو به هیچکی نمیده. حتی به خودم.»

به راننده گفت: «برو، لطفاً هر چه سریعتر.»

ماشین دور شد و فریادهای سامان کمکم در همهمه شب گم شد. شهرزاد تا رسیدن به فرودگاه، یک کلمه حرف نزد. فقط به پنجره خیره بود و فکر میکرد که چطور میشود از پوست خودش فرار کرد، چطور میشود چهرهای را که سامان هر شب میبوسید و میگفت «مال منی»، برای همیشه نابود کند.

---

سه هفته بعد، کلینیک زیبایی در استانبول

من از زیر بانداژها، تارا را دیدم. پرستار داشت او را توی کالسکه تکان میداد تا گریهاش بگیرد. اما تارا ساکت بود، فقط با چشمان درشتش به مادری نگاه میکرد که دیگر شبیه مادرش نبود.

دکتر گفت: «خانم نیلوفر، عمل عالی بود. اما باید بهتون بگم، عوارض جانبی هم داره. احتمال فراموشی موقت یا دائمی در برخی خاطرات وجود داره.»

من سرم را تکان دادم. با همان دستان لرزان، کاغذها را امضا کردم. از آن لحظه، شهرزاد مرده بود. من نیلوفر بودم، زنی با چهرهای جدید، با هویتی تازه، با یک بغض کهنه.

وقتی برای اولین بار صورتم را در آینه دیدم، گریه نکردم. فقط به خطوط جدید صورتم خیره شدم؛ گونههایی کشیدهتر، چشمانی ریزتر، لبهایی که دیگر لبهای همسر سامان نبود. اما یک چیز را فراموش کردم. دقیقاً نمیدانستم چه چیزی را از دست دادم. اسم خیابانی را که تویش بزرگ شده بودم، یادم رفت. رنگ پرده اتاق خوابم را. طعم اولین بوسهام را. اما تارا را نه. تارا مثل خونی بود که در رگهایم جاری بود. نمیشد فراموشش کرد.

ماه بعد، با مدرک جدید و چهره جدید، به ایران برگشتم. نه به عنوان شهرزاد، بلکه به عنوان نیلوفر؛ پرستار بچه، خدمتکار خانه سامان.

آگهی را خودش چاپ کرده بود: «به خدمتکاری مسلط به امور کودک، با سابقه و دارای سلامت روان، نیازمندیم.»

همان روز اول، وقتی زنگ خانه را زدم، خودش در را باز کرد. سامان همان بود. همان چشمهای عقابی، همان لبخندی که پشتش خنجر بود. من را از بالا تا پایین نگاه کرد و گفت: «شما نیلوفر خانمید؟ خیلی جوانین. تجربه دارین؟»

گفتم: «بله آقا. بچهها رو دوست دارم.»

دستم را داد تا دست بدهد. تماس انگشتهایش، خاطره را به گلویم پرت کرد. اما هیچی یادم نیامد. فقط یک حس مبهم، مثل سوزش دور دستبندی که دیگر روی مچ نبود.

تارا را همان لحظه دیدم که از پشت ستون آمد. دخترک دوید طرفم و دستم را گرفت. سامان خندید: «چه جالب! تارا با غریبهها اینطور راحت نیست. شما حتماً برایش آشنا به نظر میرسیدین.»

نیلوفر خم شد و تارا را بغل کرد. در همان ثانیه، طعم سیب روی زبانش پیچید. یک سیب سرخ، زیر مهتاب، روی درختی که برای تولد دخترش کاشته شده بود. اما نمیدانست آن طعم چیست. فقط اشکهایش را پنهان کرد پشت لبخندی که به سامان تقدیم کرد و گفت: «بله آقا، من عاشق بچهها هستم. مخصوصاً این دختر کوچولو.»

و در دلش، جایی که خاطرات گمشده لانه کرده بودند، صدایی نجوا کرد: «تارا، من مامانتم. حتی اگه خودمم یادم نره، تو یادته؟»

اما نیلوفر فقط تارا را توی بغلش محکمتر گرفت و به اتاقی که سامان نشانش میداد، رفت؛ اتاقی کوچک در کنار اتاق تارا. همانجایی که شهرزاد سالها پیش، هر شب از پنجرهاش به درخت سیب نگاه میکرد و آرزو میکرد روزی فرار کند.

حالا فرار کرده بود، اما به خانه برگشته بود؛ با چهرهای دیگر، با نامی دیگر، با دلی که فقط تارا را به خاطر داشت.